X
تبلیغات
رایتل

امتحان نوشت
چهارشنبه 9 دی 139415:53

امروز امتحان شیمی عمومی داشتیم (به قول معلم مون مادر همه شیمی ها) منم تقربیا هیچ نخوانده رفته بودم سر جلسه امتحان

همین طور هارو جواب دادم تا رسیدم به فرمول نویسی ها چند تا رو نوشتم رو بقیه شک داشتم   یعنی نوشته بودم اما با دو دلی همین که برگه رو جابه جا کردم که دیدم  عه قبل از من یه نفر کل جدول تناوبی را  رو طبقه نوشته بود هرکی بود  دمش گرم (البته حتما بچه های کلاس خودمون بوده چون  تو اون کلاس ما و بچه های معماری میشنیم )

خلاصه اینکه با خیال راحت فرمولها رو نوشتم وبرگه رو تحویل دادم  رفتم بیرون

 یادم رفته بود به اقای قادر پنا بگم بیاد دنبالم رفتم تودفتر گفتم:خانوم تندکار میشه زنگ بزنم مامانم ؟

خانوم تندکار: بزن عزیز

زنگ زدم و از مامانم پرسیدم که میان دنبالم  یا نه مادر مهربان هم گفت پنچ دقیقه دیگه جوابت رو میدم

رفتم تو سالن مدرسه هرکسی میامد  تو در رو نمی بست منم وایسادم  پشت و در سالن رو با اجازه خودم قفل کردم هر کی میامد خودم در رو باز میکردم

خانوم مالارانی گفت :الان مثلا  شما دوتا انتظامات سالن هستین ؟( من  و دوستم نگار بودیم)

من: نه خانوم هوای بیرون یخ است   ماهم   وایسادیم اینجا بعدشم در رو نمیبندن  واسه همین  من در رو میبندم که سرما  نیاد تو  و بعد تر هم منتظرم  مامانم زنگ بزنه  ببینم میان دنبالم

خانوم مالارانی: مگه  سالن ورزشی رو باز نزاشتیم که برین اون جا بعدش هم تو برو زنگ بزن به مامانت

من: سالن ورزشی فقط یکی ازسیستم هاش روشنه واسه همین سرده من زنگ زدم منتظر جواب مامانم هستم

خانوم مالارانی: عخی( ملت همه جناب خان شدن حتی مدیر مدرسه)

خانوم تند کار امد وگفت : رضوان جان مامانت گفته خودت بری خونه نمیتونند بیان دنبالت

من حالت بغض و گریه گرفتم و گفتم: اخه چرا؟ چرا من برای خانواده ام مهم نیستم ؟ نمگین هوا سرده سرما میخورم؟؟؟؟؟؟؟ نمیگن  میگرنم میگیره بعد دوباره چند روز سردرد دارم  ؟؟؟؟نمیگن بچه دزد من رو میزده میبره میکشم بعد کلیه هام رو میفروشه ؟ اصلا نمیگن من من گم میشم ؟

(دستم رو گذاشته بودم رو چشم هام که نفهمن که گریه نمیکنم ودارم شوخی میکنم    نگار داشت موزایک های کف سالن رو گاز میزد  از خنده خودم هم داشت خنده ام میگرفت  داشتم)

خانوم مالارانی با نگرانی: مگه خونه تون کجاست؟

من :فرهنگیان 2

خانوم مالارانی: ماشاالله شما که محله تون خوبه  اشکال نداره دخترم نترس خدا بزرگه چند تا ایت الکرسی بخوان و برو نترس بزرگ  شدی دیگه 

نگار که داشت میمرد از خنده داشت من رو لو میداد بعد از اینکه به اندازه کافی معلم ها رو سرکار گذاشتم خیلی زود  زدم بیرون رفتم تو سالن ورزشی

نگار: تو ؟؟؟ بچه دزد ؟ کلیه ؟ تو که بیشتر اوقات تنها میای و میری و تازه مامانت همه جا تنها میفرستت ترس هم که کلا حالیت نیست پس چرا این مالارانی رو اذییت کردی

من:   خوب دلم گرفته بود گفتم کمی بخندیم  درضمن اینا ساده هستن به من چه؟

نگار: رضوان  مالارانی عزیز

من:اره خدایش خیلی دوسش دارم  

پی نوشت:

1-اقای قاطر پناه راننده سرویس من است

2 خانوم تندکار: یکی از معاون های مدرسه است

3خانوم مالارانی مدیر مدرسه است ( من واقعا  دوسش دارم )

4نگار دوستم است

شوخی با معلم ها و سر به سر گذاشتن شون خیلی کیف میده     

کل مسیر مدرسه تا خونه رو از هوای بارونی و سرد لذت بردم جاتون خالی

rezvan نظرات (4)