X
تبلیغات
رایتل

یخ زده افکارم
پنج‌شنبه 23 اردیبهشت 139510:42

ادم از یه چیز های میترسه .هرچقدرهم اون ترس مسخره بیاد 

قبلا فکر میکردم از هیچی نمیترستم اما حالا همین دیشب فهمیدم از چی میترسم 

دیشب وقتی که تو تاریکی  بارون به پنچره میخورد ورعد برق های با نورشون اتاق خاموش وروشن میشد 

به شدت ترسیدم  برای اولین ترسیدم  از اون ترس های که هیچ رقمه نمیشد باهاش کنار بیام 

بد تر از ترس اینکه  غرورم اجازه نمیداد که برم پیش مامان  بخوابم 

گاهی وقتا  مامان میاد پیشم  میگه  دلتنگ دخترم شدم ولی من راستش بی احساس تر ازاین حرف هام که ....

قبل تر ها هر وقت داداشم بغلم میکرد یا وقتی که ابجی صدا میزد بی اختیار بغضم میگرفت 


اما حالا  دیگه هیچی برام مهم نیست  تقصیر خودشونه که باهام سرد شدن تقصیر خودشونه یهو بد اخلاق شدن منم  حالا دیگه ادم سرد وبی احساسی شدم 

دیگه هیچ وابستگی تو دنیا ندارم

وقتی یقین دارم کسی نیست که براش مهم باشم  

کسی هم برای من مهم نیست 

دیروز وقتی داشتم کتاب زنده به گور صادق هدایت رو میخوندم  میدیم که چقدر شبیه منه شخصیت نوشته اش 

وقتی که اون شخثیت از وابستگی هاش گذشت فهمیدم منم خیلی وقته که از همه چی گذشتم  ولی اول همه چی بود که از من گذشتن 

وقتی خانواده 

رفیق هام 

رفیق های مجازی ام 

حتی معلم که منو خیلی دوست داشت  وقتی همه همه از من گذشتن

وقتی حتی واژه هام باهم غربیه شدن وقتی که تقربیا یک ساله  چیزی ننوشتم

همه اینا  باعث میشه ادم سرد بشه  یخ بشه  بی احساس بشه 

البته اینا ظاهره  هنوز هم دلم زود میشکنه با کم ترین بی توجه ای  حالم میگیره

با کم ترین بد اخلاقی میشکنم 

هنوز دلم  باورش نشده که من تغیر کردم

شاید لازمه یه لایه سرب داغ بریزم رو احساساتم تا بسوز و نابود بشن برای همیشه

پی نوشت: خواستم عکس دستم رو بزارم ولی نشد 

بهتر که نشد شاید  کسی حالش بد بشه دست خونی ببینه


پی نوشت:چند وقت پیش افتادم  هنوز پام درد میکنه 

هنوز موقع قدم برداشتن اذیتم ولی ....

بیخیال مهم نیست 

rezvan نظرات (3)