X
تبلیغات
رایتل

خونه مادربزرگ
جمعه 27 شهریور 139421:19

همیشه همیشه عاشق خونه مادربزرگ بودم چه تو خونه قبلی اش چه الان تو اپارتمان جدید مادر بزرگ

من یقین دارم یکی از مقدس ترین مکان های دنیا خونه مادر بزگ هاست

چند روز پیش رفتم خونه مادر بزرگم مادر بزرگ مهمون داشت مهمونش هم خاله مروارید بود (خاله مادر بزرگم)

من با یه شلوار جین و یه تیشرت تقربیا پسرونه موهاهم مثل همیشه کوتاه وپسرونه و یه خورده فشن شده (البته فشن دخترونه ها) خاله مروارید هی داشت چپ چپ من رو نگاه میکرد شاید تو دلش میگفت این دختر چرا اینطوریه؟ چرا موهاش کوتاهس؟ چرا لباسش این طوریه ؟

برخلاف من دخترخاله ام با لباس ها کاملا دخترونه موهایه بلندش رو  باز میکنه و رفت نشست جلو خاله مروارید وگفت : خاله موهام رو میبافی

خاله هم کلی قربون صدقه اش میره و موهاش رو میبافقه وهم زمان میگه: دخترم افرین هیچ وقت موهات رو کوتاه نکن مو آبرو دختره (به در میگفت که دیوار بشنوه)

منم اروم اروم رفتم تو اتاق که لباس هام رو عوض کنم اما هرچی تو کوله پشتی ام میگردم بیشتر حرصم میگره یادم رفته بود سرافنم رو بیارم  رسما حالم میگره

یه نگاه به لباسی ها ارودم میندازم یه شلوار اسلش با دوتا تیشرت حرصم گرفته اما داشتم به اخلاق خودم میخندیدم به تمام کار های پسرونه خودم خندیدم

بیخیال میرم بیرون دوتا چای میریزم و میرم پیش مادر بزرگ وخاله مروارید میشینم خاله بااینکه از لباسم راضی نیست اما کلی قربون صدقه ام میره وکلی از چای که ریختم تعریف میکنه عاشق این خاله مهربونم دلش خیلی بزرگه بهش میگم از خاطرات بگه و اونم شروع میکنه برام گفتن با تمام لذت گوش میدم

(این متن رو خیلی خلاصه کردم نخواستم خسته بشین بعدا خاطرات خاله رو هم مینویسم)

تمام این نوشته کردی بود معمولا تمام خاطراتی که مینویسم کردیه ومن تجرمه شده میزارم واسه همین گاهی برای بعضی از کاملا مترادف میزارم نه خود همون کلمه رو

شاید دیگه موهام رو کوتاه نکنم  شاید...

هیچ چایی   مزه چای خونه مادر بزرگ رو نمیده  ...

rezvan نظرات (9)