X
تبلیغات
رایتل

انسانیت
یکشنبه 18 مرداد 139410:39

ازنوجوانی اش میگوید برای لحظله ای تمام دنیا را بیخیال میشوم 

با احترام جلویش مینشینم دیگرهیچ چیزی برام مهم نیست

ارام وارام حرف میزند گوش دادن به حرف هایش هم حوصله میخواهد وهم حواس جمع با دانه های ابی تسیبح اش بازی میکند دستی به موهای بافته شده تازه حنا گرفته اش که از دوطرف لچکش انداخته روی شانه اش میکشد بعد دوباره با تسیبح اش بازی میکند

میگوید:دستانم زخم شده بوده وعفونت کرده بود اگر به بیمارستان میرفتم 50تومان(50تک تومان)میشد واین مبلغ برای پدرکشاورزمن زیاد بود اگر به پیش خاله نازار میرفتم که دارو گیاهی بده 30تومان میشد واینم زیاد بود 

 خالو عبدالله که دستم را دید  گفت :برو پیش مرد یهودی که خانه اش نزدیک مسجده بگو که خالو عبدالله منو فرستاد  

با مادر پیش مرد یهودی رفتیم دستم را دید  یه گرده سیاه رنگ بهم داد وگفت هر روز با ماست قاطی کن  روی زخمت بزار وقتی خوب شدی25ریال برام بیار بعد از یک ماه دستم خوب شد وپول برایش بریدم

ومن از همان موقع فهمیدم که انسانیت ربطی به دین ومذهب نداره

اخرین جمله اش را که میگوید بازهم  در دلم میگویم چقدر خوب است کا هروقت به خانه ات میادم از تمام فکر وخیال ها دور میشوم



پ.ن:خالو یعنی :دایی

این نوشته به زبان کردی بود من ترجمه اش کردم

دراصل خاطره مادر برزگم بود که برام تعریف کرد دلم نیود تو وب نذارمش 

سعی کردم صحنه رو دقیقا همون طور توصیف کنم

rezvan نظرات (9)