X
تبلیغات
رایتل

تلخ نوشت
یکشنبه 7 تیر 139414:18

میگه:نا امیدی بزرگ ترین گناه

من به سنگ جلوی پام ضربه میزنم میرود فکارام را هم همراش میفرستم بعد ازچند ثانیه سکوت

میگم: شاید ولی بنظر من کسی که ناامیده تقصیری نداره زندگی اینجوریش کرده همون تقدیری که هی باهاش جنگید وهی باخت وحالا دیگه میخواهد از جنگیدن دست برداره میخواهم همسفر تقدیر بشه  اونی که ناامیدشد فقط به حقیقت رسیده فقط فهمیده که باید مثل اون سنگی که من بهش ضربه زدم رفت تقدیر بهش ضربه بزنه و اون بره

میگه:قبول ندارم

من:نگفتم قبول کن ولی من تجربه کردم که اینو گفتم شاید اگه من یه روزی تغیر عقیده بدم فعلا زندگی ام اینطور بوده منم اینطوری فکر میکنم

به سنگ دیگه ای میرسیم بازهم به سنگ ضربه میزنم میگم:میدونی چرا داستان نویسی رو دوست دارم؟

میگه:نوچ

میگم:چون سرنوشت افراد قصه دست منه کل زندگی شون دسته منه اگه من بخواهم یه شخصیت حذف میشه اگه من بخواهم کسی متولد میشه اگه من بخواهم خوشبخت میشه اگه من بخواهم بیچاره میشه و... هر چیزی که بخواهم توقصه میارم  من روزی چندتا قصه توذهنم میزارم رویاهم رو قاطیش میکنم  مینویسم بعد خط خطی اش میکنم  واتیش میزنم

پ.ن: من داستان هایی که مینویسم فقط برای خودم ه والبته فقط برای دور شدن افکاز مزاحم اگه بخواهم جدی بنویسم دلیل های دیگه ای دارم ومن کلا شعر مینویسم داستان ها فقط مال خودمه

 پ.ن:این روز های حتی نوشتم ارومم نمیکنه خیلی خسته شدم  حرف هام تلخ شده کل زندگی ام تلخ شده  من هیچ کاری از دستم برنمیاد

rezvan نظرات (4)