X
تبلیغات
رایتل

خاطره خوب شماره 1
جمعه 5 تیر 139419:06

تو کانون  استاد میگه برو شعرت رو بنویس رو تخته

هنوز بعد از چند سال  هنوز هروقت میخواهم نوشته هام رو نشون استاد بدم عجیب میترسم  با ترس میریم پای تخته مینویسم 

چند بار میخونش بعد کمی واژه هارو جا به جا میکنه اما واژه های که خودم گذاشتم بیشتر بهش میخوره

 میخند میگه :با ارفاق قبولی

من میخندم :ممنون

استاد:اگه نوشت هات رو برای افراد دیگه ای بخوانی کلی ازت تعریف میکنند اما من کمی سخت گیرم توهم جز محدود شاگرد های بودی که موندی نرفتی

من: خوب سخت گیر شما برای اینکه کار من بهتر شه اونا های هم که رفتن خودشون ضرر کردن 

استاد:دیگه وقتشه شعر هات رو بیاری ویرایش کنم بفرستی برای چاپ

دروغ چرا خیلی ذوق کردم اما خودم کنترول کردم اروم ومودبانه گفتم:ممنون

استاد:الان دیگه شعر هات امظاء دارن

منم بازهم میخندم

پی نوشت:این  که نوشتم تاریخش یادم نیست  ولی یکی از بهترین روزهای زندگی ام بود  از این به بعدخاطرات خوبی که یادم هستن رو مینویسم باید از این حال احول دربیار  اگه نه دیوونه میشم

rezvan نظرات (2)