X
تبلیغات
رایتل

حرف دل
چهارشنبه 9 تیر 139501:16

چقدر ساکت اندک ندک  خیالم 

کاش میشد پست مرگ نویسنده وبلاگ رو به زودی بخونید

نه اینکه حرف  نداشته باشم ها اتفاقا کلی حرف دارم کلی اتفاق هست تو این مدتی که اندک اندک خیالم سکوت کرده اما حقیقتا  حس وحال تایپ با گوشی رو نداشتم 

ادم  حسودی نیستم ولی . . . 

ولی خب  دوست ندارم ادم های که دوستشون دارم رو با بقیه قسمت کنم 


اعتراف میکنم دلم تنگ شده بود برای وبلاگم ولی وقتی کسی وبلاگ رو نمیخونه دیگه ذوق نوشتن میپره



امشب رفتم احیا اما قلبم درد گرفت زود برگشتیم خونه

دلم ادم گاهی بیخود بی جهت میگیره 

دل ادم  ....

من  حقیقتا ادم خود خواهی هستم   بیزارم از اینکه اونایی که دوستشون دارم  رو باکسی قسمت کنم 

یادمه اون موقع  حسودیم میشود وقتی بابام دختر دوستش رو بغل میکرد .

حالاهم  هنوزم  حسودم ....

اما بابا ... چقدر نداشتنش سخته .این واقعیته که قهرمان زندگی دختر باباشونه .حقیقته که عشق اول هر دختری باباشه 

حقیقته که فقط بابا که مثل کوه میتونه پشت ادم باشه 

وقتی بابا رفت هیچ رقمه تو مخم نمیرفت که دیگه این واژه رو به زبون بیارم .

هنوز یه چیزی مونده دلم اونم اینکه دوست داشتم بابا رو اقا صدا کنم مثل خیلی که باباشون رو اقا صدا میکنند ولی  خجالت میکشیدم 


اما خب  یه بابایی مهربون دارم که  ایشالله سلامت باش

از ته ته دلم پدر صداش میکنم 

وقتی که یه موضوع رو برام توضیح میده  خب اعتراف میکنم خیلی خوب میفهمم اون موضوع رو 

اصلن همون وقت های باهاش حرف میزنم کلی خوشحالم که خدا   به من نعمت پدرش  داشتن دوبار رو داد

هربار هم میرم پش بابا حسینم کلی براش حرف میزنم  اونقدر حس میکنم  بابا با لبخند نگاه میکنه ومیگه هنوز پرحرفی . وقتی گریه میکنم دلم میخواهد بازم بگه کی تعتغاری منو اذیبت کرد؟؟

دلم برای صداش تنگ شده .دلم حتی برای اینکه بهم اخم کنه تنگ شد

من کلا هر دو بابام رو اذیبت کردم  امیدوارم منو ببخشن 

امیدوادم دختری خوبی باشم 

میدونم که پدر واقعا درحقم پدری کردن این سال ها .اما امیدوارم منم  تونسته باشم  حداقل یه لبخند رو لبشون اورده باشم امیدوادم منم تونسته باشم دخترشون باشم .هرچند بعید میدونم  ... حس میکنم جز اینکه اذییتشون کردم هیچ کار دیگه ای نکردم 


نمیدونم چرا اینا گفتم ولی هرچی بود ازته دلم نوشتم متن رو ویرایش نمیکنم چون نمیخواااااااهم پیشمون بشم چیزی از متن پاک کنم 



rezvan نظرات (2)
چطور تحمل کردم بدون تو؟؟؟
پنج‌شنبه 13 خرداد 139521:26

حواست هست که  چند روز دیگه میشه سه سال که رفتی 

حواست هست که  سه سال بدون تو دارم  نفس میکشم  از زنده بودن  بعد تو فقط نفس کشیدنش مونده واسه من

سال پیش قرار بود  بعد نماز  صبح بریم مسافرت .اما اما اما  تو تنها  رفتی . تو که تحمل  دوری ما رو نداشتی  پس چرا تنها رفتی

کاش اون روز اون  کتاب لعنتی رو نمیخواندم  تا  چشمام اونقدر خسته نمیشد که  شب زود  بخوابم 

کاش  اون روز که پیشم نشستی بودی اون  کتاب  رو کنار میذاشتم  به جای کلمات به چشم های تو  نگاه  میکردم  

کاش وقتی برات  چای ریختم    باز میگفتی یه چای دیگه  بیار 

کاش  شب  اونقدر زود نمیخوا بیدم  تا  وقتی بیدار بودی کنارت مینشستم و صدات رو  تو خاطره ام  ضبط  میکردم 

کاش  کاش  کاش  اون  شب  اصلن  نبود 

rezvan نظرات (3)
حق داری ...
شنبه 8 خرداد 139515:42

یه اتفاق های هست که  بدجوری ادم رو داغون  میکنه


اونقدر داغونت میکنه که باورت میشه اونایی که دوستشون داری دوستت ندارن

وقتی که بهت زنگ  میزنم  که  شماره اموزشگاه رو ازت بگیرم  و تو  بعد از کلی  بد اخلاقی شماره رو میدی  وقتی من با لبخند میگم  ببخشید مزاحمت شدم   وتو با همون صدای سردت که حتی پشت تلفن  هم  سردیش حس میشه اونقدر میتونم اخم رو چهره ات ببینم  میگی  همیشه  مزاحمی

حتی  یک درصد هم احتمال ندادی گوشی ام رو اسپیکر باشه   تو میدونی  وفتی میخواهم شماره بنویسم  گوشی رو میزنم رو اسپیکر

وقتی  صدات بخش میشه تو ماشین  بابایی دوستم  وقتی که اونطور میگی باورکن شاید  بخندم  ولی هزار بار تو دلم  میشکنم 



وقتی بهت میگم  دست هام حس نداره درکم  کن 

میخندی وپیگی بهونه نیار 

باور میشه که  باورم نداری


وقتی که  به عادت همیشه  موقع خروج از خونه میگم  چطورم؟؟ و میگی دختر هم دخترایی قدیم  باورم میشه ایرادی تو لباسم هست 

اما مگه این همون لباس های نبود که خودت  همیشه میگفتی قشنگه

مگه من همون دختری نیست که  خودت گاهی میگفتم  لباس هات رو مثل دوستات  انتخاب کن ولی من همیشه ساده ترین ها رو انتخاب میکردم چون زیبایی تو ساده گیه



وقتی برات چای میریزم  میام که باهات حرف بزنم   قبل از گفتن هر چیزی  این خط های لعنتی رو  که بخاطر تو رو دستم کشیدم رو   بهم  یاد اوری میکنی



وقتی که  مجازاتم  کردی برای همین خط .اما  نپرسیدی چرا .چراش رو که خودم  گفتم   بازهم  سرم داد زدی 

مگه نگفتم  رو دستم زدم که  صدام دو  تو بلند  نشه .

مگه نگفتم رو دستم خط انداختم   که  یادم  بره  روحم خط خطی است

مگه نگفتم برات



میدونم  حق داری   مادری   حق داری هر چقدر  دعوا کنی  هر چقدر مجازات کنی  هرچقدر  اخم کنی 

اما منم  بچه ام   منم  باید اشتباه کنم  منم باید  گاهی  بخندم  منم ادمم


یادت رفت  که  مشاور مدرسه گفت  رضوان  دختری کنه تو مادری؟؟

یادت رفت گفت تا الان رضوان مادری کرده


میدونی  چقدر دلم میگیره  وقتی شبیه  بقیه نمیخندی

میدونی که هر قطره اشکت  دیوونه ام میکنه

میدونی که دوست دارم 


هربار که ساده از کنار دلم گذشتی  برای خودم بهونه اوردم 

که خسته اس

که بزرگ تره

که  مامانه.

که  حقشه 

که 

که که 

یه بار تو بگذرم 


میدونی راستش یادم  نرفته که از بچگی هم  زیاد هوام رو نداشتی

یادم  نرفته که  وقتی افتادم  مجازاتم کردی


میدونی تو فقط مجازات کردی 

ولی بازم  دمت گرم ممنون که هستی 

من به درک  ولی تو رو خدا بخند که حداقل ته دلم نگرانت نباشم 




rezvan نظرات (3)
یخ زده افکارم
پنج‌شنبه 23 اردیبهشت 139510:42

ادم از یه چیز های میترسه .هرچقدرهم اون ترس مسخره بیاد 

قبلا فکر میکردم از هیچی نمیترستم اما حالا همین دیشب فهمیدم از چی میترسم 

دیشب وقتی که تو تاریکی  بارون به پنچره میخورد ورعد برق های با نورشون اتاق خاموش وروشن میشد 

به شدت ترسیدم  برای اولین ترسیدم  از اون ترس های که هیچ رقمه نمیشد باهاش کنار بیام 

بد تر از ترس اینکه  غرورم اجازه نمیداد که برم پیش مامان  بخوابم 

گاهی وقتا  مامان میاد پیشم  میگه  دلتنگ دخترم شدم ولی من راستش بی احساس تر ازاین حرف هام که ....

قبل تر ها هر وقت داداشم بغلم میکرد یا وقتی که ابجی صدا میزد بی اختیار بغضم میگرفت 


اما حالا  دیگه هیچی برام مهم نیست  تقصیر خودشونه که باهام سرد شدن تقصیر خودشونه یهو بد اخلاق شدن منم  حالا دیگه ادم سرد وبی احساسی شدم 

دیگه هیچ وابستگی تو دنیا ندارم

وقتی یقین دارم کسی نیست که براش مهم باشم  

کسی هم برای من مهم نیست 

دیروز وقتی داشتم کتاب زنده به گور صادق هدایت رو میخوندم  میدیم که چقدر شبیه منه شخصیت نوشته اش 

وقتی که اون شخثیت از وابستگی هاش گذشت فهمیدم منم خیلی وقته که از همه چی گذشتم  ولی اول همه چی بود که از من گذشتن 

وقتی خانواده 

رفیق هام 

رفیق های مجازی ام 

حتی معلم که منو خیلی دوست داشت  وقتی همه همه از من گذشتن

وقتی حتی واژه هام باهم غربیه شدن وقتی که تقربیا یک ساله  چیزی ننوشتم

همه اینا  باعث میشه ادم سرد بشه  یخ بشه  بی احساس بشه 

البته اینا ظاهره  هنوز هم دلم زود میشکنه با کم ترین بی توجه ای  حالم میگیره

با کم ترین بد اخلاقی میشکنم 

هنوز دلم  باورش نشده که من تغیر کردم

شاید لازمه یه لایه سرب داغ بریزم رو احساساتم تا بسوز و نابود بشن برای همیشه

پی نوشت: خواستم عکس دستم رو بزارم ولی نشد 

بهتر که نشد شاید  کسی حالش بد بشه دست خونی ببینه


پی نوشت:چند وقت پیش افتادم  هنوز پام درد میکنه 

هنوز موقع قدم برداشتن اذیتم ولی ....

بیخیال مهم نیست 

rezvan نظرات (3)
برگشتم به خونه ام
سه‌شنبه 21 اردیبهشت 139521:06

چقدر دلم  برای این خونه  قدیمی  تنگ شده بود 

اخه چقدر دلم برای  وبلاگ قدیمی  تنگ شده بود


راستش رو بخواهید دوست دارم برم  بلاگفا  

برم حدود دوسال یا سه سال پیش

با همون  دوستان  بلاگفایی

با همون  لینک ها وباهمون  شوق بنویسم 

چقدر  دلتنگ دوستان بلاگفایی هستم 

دلتنگ  خلستان صمد اقا 

دلتنگ  گل های ابدی هستی 

دلتنگ  وبلاگ اقای سر به هوا

دلتنگ  نیلوفرانه  که حقیقتا  عاشق  شعر هاش هستم 

دلتنگ  وبلاگ هاکان 

و و و و

 دلتنگ تمام  دوستان قدیمی ام کاش باز برگردم به گذشته که با تمام حال خرابم  بازم  خوب بود حالم 

rezvan نظرات (4)
معلم عشق
جمعه 11 دی 139413:36

سال  اول راهنمایی که بودم زنگ اول روز اول معلمی بسیار زیبا با قدی مناسب برای خانوم خیلی شیک پوش امد سرکلاس

بر اساس عادت نیمکت اول نشسته بودم  بعد از معرفی  فهمیدم که خانوم رحمانی معلم تاریخ است (بغل دستی اون موقع من ژاله جانی بود )

همون اول عاشقش شدم خانومی مهربان با تن صدای اروم

همیشه تو خونه مون پر از کتاب تاریخی بود واز بچگی داداشم برام کتاب های با داستان تاریخ میخرید من هم علاقه ام خیلی زیاد شد نسبت به تاریخ 

شاید همون اول راهنمایی کلی اطلاعات داشتم تاریخ مصر و پادشاه هاش وکشور خودمون جنگ هاش (الان همه رو فراموش کردم متاسفانه)

خوب یادمه که خانوم رحمانی کرمانشاهی نبود و لهجه شیرینی داشت  کل هفته منتظر زنگ تاریخ بودم 

درس و نقشه های تاریخ و توضیح شیرین خانوم رحامنی اون روز ها بهترین دارو روح نا ارام من بود 

اون روز ها که بقول بچه ها عزیز دور دونه خانوم رحمانی بودم  بهترین خاطرات اول راهنمایی من بود 

بعد از سال ها هنوزم گاهی تنها ارزوم این میشه که خانوم رحمانی رو ببینم والبته رقیب سر سختم را  دانش اموزی مثل خودم شیفته تاریخ و البته اون رقیب(ژاله جانی)  شاگرد اول کلاس بود اما من  هیچ وقت هیچ تلاشی برای شاگرد اول بودن نکردم 

 نمیدونم عشق به تاریخ بود یا عشق به معلم تاریخ بود که تنفر بزرگی بین من وژاله بر قرار کرده بود  اون روز ها تمام  وقتم  رو روی تاریخ میذاشتم شاید رقابت کودکانه ای بود بین ومن ژاله  دوتا بچه که تازه  از ابتدای وارد  راهنمایی شدن بودن 

 اما قشنگ ترین دوران زندگی من همون سال اول راهنمایی بود  بعد از اون دیگه  زندگی فقط کابوس بود خاطرات تلخ

پی نوشت:  سال بعدش دیگه خانوم رحمانی تو اون مدرسه نبود ژاله هم نبود  ومن سال هاست که تنها ارزوم دیدن همون معلمه وژاله است

پی نوشت: این پست اختصاصی است  (برای یک معلم تاریخ که حالا شدیدا من رو به حال وهوای راهنمایی برد معلمی که ندیمش ولی دست هاش رو میبوسم )

rezvan نظرات (7)
امتحان نوشت
چهارشنبه 9 دی 139415:53

امروز امتحان شیمی عمومی داشتیم (به قول معلم مون مادر همه شیمی ها) منم تقربیا هیچ نخوانده رفته بودم سر جلسه امتحان

همین طور هارو جواب دادم تا رسیدم به فرمول نویسی ها چند تا رو نوشتم رو بقیه شک داشتم   یعنی نوشته بودم اما با دو دلی همین که برگه رو جابه جا کردم که دیدم  عه قبل از من یه نفر کل جدول تناوبی را  رو طبقه نوشته بود هرکی بود  دمش گرم (البته حتما بچه های کلاس خودمون بوده چون  تو اون کلاس ما و بچه های معماری میشنیم )

خلاصه اینکه با خیال راحت فرمولها رو نوشتم وبرگه رو تحویل دادم  رفتم بیرون

 یادم رفته بود به اقای قادر پنا بگم بیاد دنبالم رفتم تودفتر گفتم:خانوم تندکار میشه زنگ بزنم مامانم ؟

خانوم تندکار: بزن عزیز

زنگ زدم و از مامانم پرسیدم که میان دنبالم  یا نه مادر مهربان هم گفت پنچ دقیقه دیگه جوابت رو میدم

رفتم تو سالن مدرسه هرکسی میامد  تو در رو نمی بست منم وایسادم  پشت و در سالن رو با اجازه خودم قفل کردم هر کی میامد خودم در رو باز میکردم

خانوم مالارانی گفت :الان مثلا  شما دوتا انتظامات سالن هستین ؟( من  و دوستم نگار بودیم)

من: نه خانوم هوای بیرون یخ است   ماهم   وایسادیم اینجا بعدشم در رو نمیبندن  واسه همین  من در رو میبندم که سرما  نیاد تو  و بعد تر هم منتظرم  مامانم زنگ بزنه  ببینم میان دنبالم

خانوم مالارانی: مگه  سالن ورزشی رو باز نزاشتیم که برین اون جا بعدش هم تو برو زنگ بزن به مامانت

من: سالن ورزشی فقط یکی ازسیستم هاش روشنه واسه همین سرده من زنگ زدم منتظر جواب مامانم هستم

خانوم مالارانی: عخی( ملت همه جناب خان شدن حتی مدیر مدرسه)

خانوم تند کار امد وگفت : رضوان جان مامانت گفته خودت بری خونه نمیتونند بیان دنبالت

من حالت بغض و گریه گرفتم و گفتم: اخه چرا؟ چرا من برای خانواده ام مهم نیستم ؟ نمگین هوا سرده سرما میخورم؟؟؟؟؟؟؟ نمیگن  میگرنم میگیره بعد دوباره چند روز سردرد دارم  ؟؟؟؟نمیگن بچه دزد من رو میزده میبره میکشم بعد کلیه هام رو میفروشه ؟ اصلا نمیگن من من گم میشم ؟

(دستم رو گذاشته بودم رو چشم هام که نفهمن که گریه نمیکنم ودارم شوخی میکنم    نگار داشت موزایک های کف سالن رو گاز میزد  از خنده خودم هم داشت خنده ام میگرفت  داشتم)

خانوم مالارانی با نگرانی: مگه خونه تون کجاست؟

من :فرهنگیان 2

خانوم مالارانی: ماشاالله شما که محله تون خوبه  اشکال نداره دخترم نترس خدا بزرگه چند تا ایت الکرسی بخوان و برو نترس بزرگ  شدی دیگه 

نگار که داشت میمرد از خنده داشت من رو لو میداد بعد از اینکه به اندازه کافی معلم ها رو سرکار گذاشتم خیلی زود  زدم بیرون رفتم تو سالن ورزشی

نگار: تو ؟؟؟ بچه دزد ؟ کلیه ؟ تو که بیشتر اوقات تنها میای و میری و تازه مامانت همه جا تنها میفرستت ترس هم که کلا حالیت نیست پس چرا این مالارانی رو اذییت کردی

من:   خوب دلم گرفته بود گفتم کمی بخندیم  درضمن اینا ساده هستن به من چه؟

نگار: رضوان  مالارانی عزیز

من:اره خدایش خیلی دوسش دارم  

پی نوشت:

1-اقای قاطر پناه راننده سرویس من است

2 خانوم تندکار: یکی از معاون های مدرسه است

3خانوم مالارانی مدیر مدرسه است ( من واقعا  دوسش دارم )

4نگار دوستم است

شوخی با معلم ها و سر به سر گذاشتن شون خیلی کیف میده     

کل مسیر مدرسه تا خونه رو از هوای بارونی و سرد لذت بردم جاتون خالی

rezvan نظرات (4)
مهرسانا
چهارشنبه 9 دی 139415:07

پس از چند ما انتظار مهرسانا بانو به دنیا امد 

امیدوارم زیر سایه پدر ومادرش سلام وسلامت وخوش  وخندان زندگی فوق العاده خوبی داشته باشه

rezvan نظرات (3)
قاطی وپاتی
یکشنبه 29 آذر 139423:42

شاید 10باره که مینویسم پاک میکنم  موضوع زیاد دارم نمیدونم از کدوم رو بنویسم

مدتی که با گوشی میادم وبلاگ وشدیدا اعصاب خورد کن بود تایپ با کیورد و نشستن پشت میز کامپیوتر رو بیشتر می دوستم

اول همه بگم یلدا مبارک

هرچند برای خودم اصلا مهم نیست  اصلا شب یلدا رو مراسم جالبی نمیبنیم 

همه شب ها میشه ادم ها دور هم جمع بشن وشاد باشن همه شب ها میشه فال حفظ گرفت و...

بیخیال یلدا مبارک

اما یلدا فقط پایان پاییز نیست هرشبی که ادم دل میگیره میشه طولانی ترین شب و هرشبی که خاطر های تلخ رو مرور میکنی میشه طولانی ترین شب 

بگذریم  هر شبی که دل میخواهد باکسی حرف بزنی  ونیست طولانی  ترین شب میشه

سه شنبه تو اتوبوس نشسته بودم چون شدیدا تشنمه ام بود و اب نداشتم شیری که مدرسه بهم دادن بودن رو باز کردم وخوردم یه خانومی کنارم نشسته بود میگیه:دختر کلاس چندمی؟ ابتدای هستی دیگه(خنده ام میگیره اخه یونفرم کدوم مدرسه ابتدای سورمه ای رنگه  این رو بیخیال اخه کجای من به ابتدای ها میخوره؟درسته همه میگن چهره ات به بچه ها میخوره یا میگن که چشمات مظلومه مثل بچه های هستی ولی ابتدای؟؟)

یه کم نگاهش کردم گفتم: من رهنمایی هستم ( مرض داشتم دیگه ملت ر و سرکار بزاریم خوش باشیم )

بعد از مدرسه و درس وکلاس میپرسه که منم مثل بچه های راهنمای جواب دادم 

خلاصه کلی خندیدم

یک شنبه همین طور که با بچه ها در حال شیطنت بودیم و ازمایشگاه رو گذاشته بودیم رو سر

 خانوم ملکی امد گفت: ساکت مگه بچه هستین اروم باشید

 به من نگاه میکنه منم مظلوم تو چشماش نگاه میکنم میگ اخه خانوم به من میاد شلوغ باشیم یا شیطون ؟؟؟؟

 من به این خوبی،  گلی ،ماهی،عزیزی و...( اعتماد به سقف نیست واقعیته)

میگه نه تو بهت میاد مادر بزرگ اینا باشی از بس  مظلومی  امااااااااا  مادر بزرگ بروزی هستی 

  سردسته شیطون های کلاس که هیچ سردسته شیطون های مدرسه هستی

دیروز داشتین حقیقت یا جرئت بازی میکردین اعتراف هات رو شنیدم

من: ووووووووووویییییی همه رو شنیدین

خانوم ملکی : اره

اروم دستم رو میزارم رو سرم (وقتی که میخواهم بحث رو عوض کنم این کا رو میکنم)  بعدا نگاه پشت سر خانوم ملکی میکنم

ومیگیم: جانم ؟ من ؟ چشم چشم الان میام بعد سریع میگیم خانوم ملکی من رو صدا میزنند با اجازه ودر میریم

بعدا همین طوری واسه خودم یاداوری میکردم که چه چیزی ای اعتراف کردم که یادم امد ای دل غاقل همه رو گفتنم که

از ریختن قرص خواب اور تو چیپس و دادنش به معلم ریاضی تا قضیه سوسک و جیغ های الکی بگیر تا بیا همین پارسال و چهارشنبه سوری  و .. خیلی چیزا های دیگه که دیگه تو وبلاگم نگم بهتره

رفتم تو حیاط مدرسه یه دور خوردم  وبعدش برگشتم تو ازمایشگاه خیلی شیک رفتم پایه تخته و نقاشی کشیدن (نقاشی های دیدنی بووودن)

کلاس ما معلم نداشته باشه مدرسه زیر و رو میشه ودمشون گرم معلم ها همیشه با تاخیر میان

پی نوشت:ایام زیبا ودوست داشتنی امتحان ها نزدیکه مبارکه باشه ایشاالله نمرات عالی در راه باشه

 

rezvan نظرات (8)
یکشنبه 15 آذر 139423:07

ساعت صفر عاشقی (00:00)اینجا کرمانشاه صدای جمهور عاشقی  از رادیو دل موج هزار و خورده ای فرکانس  بیخیالی

شیشه بخار گرفته  درست شبیه دل من که بخار گرفته 

دخترک دلش هوای نوشتن میکند  هر بار که روی شیشه بخار باشد مینوسد این بارم مینویسهR.shبعد   باز هم مینویسد حروف مختلف اسم هرکسی که به ذهن مه الودش میاد حروف بعدی وبعدی اخرش هم همه را خط خطی میکند شیشه کناری این بار هرچه فکر میکند  ذهنش درست شبیه قلبی که از حرکت ایستاده بی حرکت است  خط ممتد  هییییییییچ

بیخیال شیشه میشود کنار بخاری وبازهم دفترچه دوست داشتنی ،شعر ،قلم خسته و ذهن متروک  وبازهم خطوطی بی معنی 

شایدم معنیش اشفتگی خیال دخترک  بیخیال است 

دفتر بسته میشود ته کتابخونه جای مخصوص خود این دفتر یواشکی نوشت 

کسی بلند فریاد میزند:بخواب دیگه 

و به اجبار سمت رختخواب میرود ولی قبلش 

 قرص همیشگی وچشم بند 

وبخواب زدن ها تا بخواب رفتن ها 

rezvan نظرات (4)